تبليغاتX
تنها ترين تنها

تنها ترين تنها

شعر / مطلب / ضرب المثل / پند و اندرز هاي بزرگان / و كلي نكات عشقولانه

دوري

تو را دوست ميدارم

نمي دانم چرا؟

 شايد اين طبيعت ساده و بي آلايش من

 حد و مرزي براي دوست داشتن نمي شناسد

 اما چه كسي مرا دوست مي دارد؟

 اي فرشته نازل شده بر چشمانم

 اي شقايق زندگي ام

 اي تنها ستاره آسمان قلبم

 اي زيباترين زيباييهاي محبت

 اي بهانه خواب شبهايم

 اي تنها نياز زنده بودنم

اي آغاز روز بودنم

اي نيمه پنهان من

 و تو اي معشوقه من

 تورا با تمام وجود دوست دارم و مي پرستم


 موفق باشيد. هادي
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 13:29  توسط هادي  | 

به همین سادگی

گاهی وقتا اونقدر حرف زیاده که تو نوشتن کم میارم

 به همین دلیله که کم می نویسم

داشتم به تو فکر می کردم و به نشانی های ساده برای اثبات علاقه

راستی آیا همین نشانی های ساده روزمره برای نشان دادن علاقه کافی نیست ؟

ولی میدانم !

 

به هیچ نشانه ای نمی شود اعتماد کرد

اکنون می توانم مثل پسرکی هفت ساله بنویسم : آب

و غرق شوم بی آنکه دست و پایی بزنم

می توانم بنویسم : باد

و پرواز کنم بی آنکه هراسی از سقوط داشته باشم

می توانم بنویسم : مرگ

و بمیرم !

می توانم تو را بنویسم 

و بعد به آرامی ببوسمت بی آنکه کسی ببیند

به همین سادگی 

موفق باشید هادی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 1:10  توسط هادي  | 

قصر آبی . . .

مي خوام يه قصري بسازم پنجره هاش آبي باشه

من باشم و تو باشي يك شب مهتابي باشه

مي خوام يه كاري بكنم شايد بگي دوسم داري

مي خوام يه حرفي بزنم كه ديگه تنهام نذاري

مي خوام برات از آسمون ياساي خوشبو بچينم
مي خوام شبا عكس تو رو تو خواب گل ها ببينم
مي خوام كه جادوت بكنم هميشه پيشم بموني
از تو كتاب زندگيم يه حرف رنگي بخوني
امشب مي خوام براي تو يه فال حافظ بگيرم
اگر كه خوب در نيومد به احترامت بميرم
امشب مي خوام تا خود صبح فقط برات دعا كنم
براي خوشبخت شدنت خدا خدا خدا كنم
امشب مي خوام رو آسمون عكس چشات رو بكشم
اگه نگاهم نكني ناز نگاتو بكشم
مي خوام تو رو قسم بدم به جون هر چي عاشقه
به جون هر چي قلب صاف رنگ گل شقايقه
يه وقتي كه من نبودم بي خبر از اينجا نري
بدون يه خداحافظي پر نزني تنها نري
يه موقعي فكر نكني دلم واست تنگ نميشه
فكر نكني اگه بري زندگي كمرنگ نميشه
اگه بري شبا چشام يه لحظه هم خواب ندارن
آسموناي آرزو يه قطره مهتاب ندارن
راستي دلت ميآد بري بدون من بري سفر
بعدش فراموشم كني برات بشم يه رهگذر
اصلا بگو كه دوست داري اينجور دوست داشته باشم
اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا كاشته باشم
حتي اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه
چهره تو يادم مي آد وقتي كه بارون مي زنه
اي كاش منم تو آسمون يه مرغ دريايي بودم
شايد دوسم داشتي اگه آهوي صحرايي بودم
اي كاش بدوني چشمات و به صد تا دنيا نمي دم
يه موج گيسوي تو رو به صد تا دريا نمي دم
به آرزوهام مي رسم اگر كه تو پيشم باشي

 
اونوقت خوشبخت ميشم مثل فرشته ها تو نقاشي
تا وقتي اينجا بموني بارون قشنگ و نم نمه
هواي رفتن كه كني مرگ گلهاي مريمه
نگام كن و برام بگو بگوي مي ري يا مي موني
بگو دوسم داري يا نه مرگ گلهاي شمعدوني
نامه داره تموم ميشه مثل تموم نامه ها
اما تو مثل آسمون عاشقي و بي انتها

 

                                                                                                            موفق باشید هادی

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 0:44  توسط هادي  | 

افسوس . . .

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا مي‌کرد . به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به اين مساله نمي‌کرد. آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت: "متشکرم" و گونه من رو بوسيد.


ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد.خودش بود. گريه می‌کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نمي‌خواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت: "متشکرم" و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم.

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده، اون نمي‌خواد با من بياد". من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم، درست مثل يه "خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون، کنار در خروجی، ايستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می‌کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی‌کرد و من اين رو ميدونستم، به من گفت: "متشکرم، شب خيلی خوبی داشتيم"، و گونه منو بوسيد.

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم.

يه روز گذشت، سپس يک هفته، يک سال... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد، من به اون نگاه می‌کردم که درست مثل فرشته‌ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. مي‌خواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی‌کرد ، و من اينو ميدونستم، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم.

نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، توی کليسا، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت "تو اومدی؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم.

سالهای خيلی زيادی گذشت. به تابوتی نگاه مي‌کنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود:

تمام توجهم به اون بود. آرزو مي‌کردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو مي‌دونستم. من مي‌خواستم بهش بگم، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما ... من خجالتی‌ام... نيمدونم... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش اين کار رو کرده بودم... با خودم فکر می کردم و گريه !

 

اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

موفق باشيد هادي

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 2:39  توسط هادي  | 

تا کجا ؟

نمیدانم کجا میبری مرا ؟

همراهت میایم            تا آخر راه            وهیچ نمیپرسم از تو                هرگز

عاشقم باشی میمیرم      

 یا عاشقم نباشی؟

این که عاشقی نیست

 این که شاعری نیست

واژه ها تهی شده اند

 به حساب من نگذار

و  نگذار بی تو تباه شوم

با تو عاشقی کنم

یا زندگی ؟

در بوی نارنجی پیرهنت تاب میخورم

بی تاب میشوم و به دنبال دست هات میگردم

در جیب هایم

میترسم گمت کرده باشم در خیابان

به پشت سر وا میگردم

واز تنهایی خودم وحشت میکنم

بی تو زندگی کنم

 یا بمیرم ؟

نمیدانم تا کی دوستم داری

هرجا که باشد

  باشد .

هر جا تمام شد اسمش را میگذارم

اخر خط من !

باشد ؟

بی تو زندگی کنم

یا بگردم؟

همین که باشی

 همین که نگاهت کنم

مست میشوم

خودم را می اویزم به شانه ی تو

با تو بمیرم.

یا بخندم ؟

امشب اسبت را میدزدم

رام میشوم ارام مبهوت عاشقی کردنت

با تو اول کجاست ؟

با تو اخر کجاست ؟

از نداشتنت میترسم

از دلتنگیت

از تباهی خودم

همه اش میترسم

وقتی نیستی تباه میشوم

بی تو

اول و اخر کجاست ؟

واژه ها را نفرین میکنم و اه میکشم...

در ایینه ای مه الود پر از تو میشوم

بی چتر.

من بی تو

  یعنی چه ؟

غمگین که باشی فرو میریزم مثل اشک

نه مثل دیوار شهر

که هرکس چیزی بر ان به یادگار نوشته است .

تو بیشتر منی

یا من تو ؟

در اغوشت ورد میخوانم زیر لب

و خدا را صدا میزنم

انقدر صدا میزنم که بگویی:

جان دلم !

موفق باشید هادی د.ض

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 1:8  توسط هادي  | 

چگونه يك نامه عاشقانه بنويسيم . . .

چگونه يك نامه عاشقانه بنويسيم . . .

چه چیزی میـتواند رمانتیک تر از دریافت یک نامه عاشقانه دسـت نـویس بـاشـد. ایـن نوع نامه ها هنوز هم به عنوان یکـی از بـهتـریـن هدیه های ولنتاین به شمار می روند اما نـبـایـد آنـهـا را مـخـتـص فـوریـه بـدانـیم در هر زمان از سال نـامـه هـای عـاشـقـانه تجلی قدرتمندی از عشق شمـا را پدیدار می سازند.

لازم نیـست کـه حـتما شکسپیر باشید تا بتوانبد یک نامه عـاشـقـانه کـامل و بی نقص بنویسید فقط کافی است که بتـوانیـد احسـاسـات خـود را منـتـقل کـنید. چیزی که نامه عـاشقانه را از سایر نامه ها مجزا می کند خصوصی بودن آن اسـت. از ایـن طـریـق بـه محبوب خود نشان می دهید کـه او را بـه خـوبـی مـی شنـاسـید و ایـن آگاهی را فقط و فقط از طریق عشق خود بدست آورده اید.

تمام چیزی که برای شروع به آن نیاز دارید در دست داشتن قلم و کاغذ مناسب است. سعی کنید به جای کاغذهای با عکس گل سرخ و آندسته از کاغذهایی که در حاشیه آن تصویر الهه های عشق (کودکی برهنه) چاپ شده است از یک کارت محکم استفاده کنید. گیرنده این نامه می خواهد از آن برای سال های درازی نگهداری کند برای همین نوشتن بر روی یک کارت محکم به دوام آن کمک می کند.

سعی کنید در نوشتن صریح باشید. به او بگویید که دقیقا چه احساسی را در شما ایجاد می کند و چه کاری انجام می دهد که باعث می شود شما یک چنین احساسی داشته باشید. از ضمیر دوم شخص "تو" استفاده کنید تا نامه شما مستقیما او را مخاطب قرار دهد. پیش از اینکه شروع به نوشتن کنید چند لحظه صبر کنید و به محبوب خود فکر کنید. شاید سوالات زیر به شما کمک کند تا بتوانید افکارتان را بهتر به جریان بیندازید:

- بهترین توانایی او چیست؟

- متوجه چه چیزی در او شده اید که خودش قبلا از آن خبر نداشته؟

- رمانتیک ترین کاری که او تا به حال برای شما انجام داده چیست؟

- در امور روزمره زندگی چه کاری انجام می دهد که گویای اهمیت او نسبت به شماست؟

- چه موقع عاشق او شدید؟

- کدامیک از خوبی های او شما را شگفت زده می کند؟

- بهترین خاطره مشترکتان چیست؟

- از زمانیکه به هم پیوستید چه تغییراتی در زندگی شما ایجاد شد؟

البته شما می توانید نامه را به هر طریق که مایل بودید شروع کنید فقط کافی است نام او را ذکر کنید. لازم نیست که از همان ابتدا خیلی احساساتی برخورد کنید. یک "عزیزم" ساده کفایت می کند. نامه را با توضیح یکی از خصوصیات ویژه او که آنرا دوست می دارید شروع کنید. سعی کنید در مورد او از جمله های منحصر به فرد استفاده کنید، مثلا "من هیچ گاه در زندگی خود با کسی که به اندازه تو ....... باشد ملاقات نکرده ام." و یا " هیچ کس هیچ موقع به اندازه تو باعث نشده بود که من احساس ...... کنم." با یک چنین مقدمه ای به او ثابت می شود که رتبه بندی او در ذهن شما با بقیه فرق می کند و جایگاه او از سایرین بالاتر است.

 

یک راه ساده برای شروع نامه های عاشقانه


در نوشته های خود احساسات واقعی تان را نسبت به او بیان کنید، از مثال هایی استفاده کنید که نشان دهنده توجه شما نسبت به طرف مقابل باشد. مطمئنا کارهایی که برای خوشحال کردنتان انجام داده برای شما ارزشمند هستند پس بهتر است این امور را مجددا به او یاد آوری کنید. خاطره مورد علاقه تان را مرور کنید، برای آینده آرزوهای خوب کنید و گفتن " دوستت دارم" را نیز فراموش نکنید. لازم نیست که نامه شما خیلی طولانی و یا کوتاه باشد فقط باید صداقت را رعایت کنید و صمیمی باشید.

هیچ قانونی وجود ندارد که شما را ملزم به استفاده از شعر در نامه های عاشقانه کند اما اگر دوست داشته باشید می توانید چند بیت شعر مناسب به سلیقه خود انتخاب کنید و آنرا در متن نامه بگنجانید. اگر سروده خاصی در ذهن شما نیست می توانید از شعرهایی که به صورت online موجود هستند استفاده کنید. اما اگر از شعرهای کلاسیک خسته شده اید و به دنبال  ابیات غیر معمول می گردید من کتاب "با من تا انتهای عشق برقص" به نویسندگی لئونارد کوهن را به شما معرفی می کنم.

هنگامیکه نامه کامل شد یکبار دیگر آنرا با دقت بخوانید و اگر به اشتباهی بر خوردید آنرا تصحیح کنید. این نامه قرار است بارها و بارها خوانده می شود شما که نمی خواهید یک اشتباه کوچک تاثیر آنرا از بین ببرد.

اگر می خوهید تاثیر نامه دو برابر شود باید در آنرا مهر و موم کنید. این روزها پاکت های دارای مهر و موم در هر مغازه لوازم تحریر فروشی پیدا می شوند. اما استفاده از یک تکه شمع آب شده تیره رنگ خیلی رمانتیک تر است. این کار بسیار ساده است: شمع را روشن کنید ، هنگامیکه آب می شد چند قطره از آن را با دقت کافی بر روی در پاکت بچکانید و چند لحظه منظر بمانید تا کاملا خشک شود.

زمانیکه نامه کامل شد آنرا پست کنید و منتظر پاسخ آن بمانید. اگر به اندازه کافی خوش شانس باشید ممکن است روزی خودتان نیز یک نامه عاشقانه دریافت کنید.   

برگرفته شده از سايت مردمان

موفق باشيد هادي

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 0:37  توسط هادي  | 

زن ... مرد ... نيازهاي احساسي

نيازهاي احساسي زنها و مردها تفاوتهاي اساسي با يكديگر دارد. ر چالشهاي روحي زنها به اشتراك و مردها به انزوا نياز دارند كه در نتيجه اين اختلاف نيازهاي احساسي زن و مرد بدجوري براي هم شاخ و شونه ميكشند…. جالبه كه ميدونيم هر 2 طرف با نهايت صداقت به پيش مي آيند تا خود را براي ديگري 6 تيكه كنند ولي نتيجه كاملاً عكس شده و باعث تحريك همديگر ميشوند.خودشون هم كف ميكنند كه د بيا... يعني چي ؟؟؟!!!  مثلاً زن فكر ميكند با سؤالات پي درپي و ابراز دلواپسي به نظر همسرش يك زن مهربان جلوه ميكند در حاليكه مرد يواشكي فكر ميكند كه تحت سلطه قرار گرفته و يكهو تحريك ميشود كه خود را آزاد كند!!!پس اعلام ميكند كه:..خانم ميزاري يه 2 دقيقه نفس راحت بكشيم يا نه ؟ زن هم گيج و منگ ميشود و اصل قضيه را زير سؤال ميبرن…يعني علاقه…زن شوهرش رو با خودش ميسنجه و ميگه: اگه منو دوست داشت ميفهميد كه چقدر به فكرشم…واقعت اينه كه اين رفتاريست كه زنها دوست دارند با آنها بشود و كلي هم باهاش حال ميكنند ولي مرد اگر در شرايط نامناسب مثل خستگي باشد اين رفتار حكم دريل را برايش دارد!!!
مردها هم بدتر از زنها…وقتي ميبينند كه زن ناراحت است وي را با حالات خود ميسنجند و بهترين دارو را برايش تجويز ميكنند…تنهايي!!!…او خيلي رومانتيك زنش را به حال خود رها ميكند تا براي خودش بال بال بزند و با خودش كنار بيايد.بعضي از مردها هم در اين مواقع ميشن آخر درك كردن و به همسرشون ميگن:…نگران نباش..چيز مهمي نيست!!!
در اين لحظات زنها اگر قدرت داشتند شوهرانشان را خفه مي كردند!!!…آخه آدم حسابي…اين چه وضعه ادراكه؟.چرا نمي خواين اين تفاوتها رو درك كنيد؟؟….بابا، به پير ، به پيغمبر ، نيازهاي احساسي و ادراكي شما با هم فرق داره….تو رو خدا اونها رو ياد بگيرين و درست عكس العمل نشون بدين…براي احساس خوشبختي لازم نيست روزي 20 بار چشماتونو خمار كنين ، لباتونو چوله كنين ، بگين

I LOVE YOU


آقايون بدونين . . .


1-بايد به همسرتون نشون بديد كه بهش توجه ويژه دارين تا او حس كنه كه دوستش داريد.
2-بايد با حوصله به حرفاش گوش بديد تا احساس كنه كه
دركش
ميكنين.
3-بايد يه حقوقش احترام بذارين تا بدونه به
شخصيتش
علاقمنديد.
4-بايد باهاش صميمي باشين تا
احساس خوشنودي
كنه.
5-بايد بهش اجازه بروز و ارائه بديد تا
احساس اعتبار كنه.


خانومها توجه داشته باشين . . .


1-بايد رفتار شما با شوهرتون توام با پذيرش باشه تا حس كنه كه بهش اعتماد دارين.
2-نبايد سعي در تغيير اون داشته باشين تا احساس
اطمينان
كنه و خودش تغيير بوجود بياره.
3-بايد ازش قدرداني كنين تا
انگيزه
پيدا كنه.
4-بايد نشون بدين كه به تواناييهاش
اعتقاد
دارين.
5-بهش نشون بديد كه
بهترين انتخاب شما اون بوده . . .

 

                                        موفق باشید هادی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 1:28  توسط هادي  | 

شما و تو !

شما و تو . . .

 

به اشتباه جای "شما" ی خشک و مودبانه را با "تو"ی صميمانه عوض کرد و مرا بعوض "شما"، "تو" خواند. بی اختيار رويای خوشبختی بر روح شيفته من بوسه زد.

اکنون متفکرانه پيش روی او ايستاده ام و نمی توانم لحظه ای از او ديده بر گيرم. بزبان می گويم: "شما" چه دختر مؤدبی هستيد. اما در دل فکر می کنم: چقدر "تو" را دوست دارم!

"پوشکين"

بوته اقاقيا بودم، با عشق تو بزرگ شدم، حالا که درختی پر شاخ و برگ شده ام، بيا و مرا از ريشه بيفکن، دلم ميخواهد هيزم شکن اين درخت تو باشی.

شاخه زنبق بودم، با عشق تو گل دادم. حالا که شاخه ای پر گل شده ام، بيا و مرا بچين. آخر اگر تو مرا نچينی، برايم خار و گل چه فرق خواهد داشت؟

آب چشمه بودم. با عشق تو از دل سنگ بيرون آمدم. حالا که سر از سنگ خارا بدر آورده ام، بيا و مرا بنوش، مرا که بلور شفاف نيز به درخشندگيم رشک می برد بنوش.

پروانه بودم. با عشق تو بال و پر يافتم. حالا که پر و بال گشوده ام، بيا و مرا در دام انداز. بگذار آتش عشق تو بال و پرم را بسوزاند.

بخاطر تو رنج خواهم برد، زيرا غمی که از عشق تو بر دلم نشيند برايم فرح بخش است. نمی دانی چطور روز و شب در آرزوی هيزم شکنی تو، در آرزوی گل چينی تو، در آرزوی عطش تو، در آرزوی آتش تو هستم.

بگذار زخم عشق تو بر دلم نشيند تا خونی را که از آن بيرون خواهد جهيد، چون گوهری لعلگون ارمغان تو کنم . . .

"خوانا دايبار بورو"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 2:8  توسط هادي  | 

زن . . .

يک پسر کوچک از مادرش پرسيد: چرا گريه ميکني؟ مادرش گفت: چون من زن هستم. پسر بچه گفت: من نمي‌فهمم. مادر گفت: تو هيچ‌گاه نخواهي فهميد. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسيد که چرا مادر بي‌دليل گريه ميکنند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد: تمام زنان براي «هيچ چيز» گريه ميکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نمي‌دانست که چرا زنها بي‌دليل گريه ميکنند.

بالاخره سوالش را براي خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را ميداند. او از خدا پرسيد: خدايا، چرا زنان به آساني گريه ميکنند؟

خدا گفت: زماني که زن را خلق کردم ميخواستم او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانه‌هاي او را آنقدر قوي آفريدم تا بار تمام دنيا را به دوش بکشد.

 و همچنين شانه‌هايش آن قدر نرم باشد که به بقيه آرامش بدهد و من به او توانايي دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نااميد شده‌اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود. به او توانايي نگهداري از خانواده‌اش را دادم حتي زماني که مريض يا پير شده است بدون اين که شکايتي بکند. به او عشقي داده‌ام که در هر شرايطي بچه‌هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند.

به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش کند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد. به او اين شعور را دادم که درک کند يک شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي‌رساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را آزمايش ميکند و به او اين توانايي را دادم که تمامي اين مشکلات را حل کرده و با وفاداري کامل در کنار شوهرش باقي بماند. و در آخر به او اشکهايي دادم که بريزد. اين اشکها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني که به آنها نياز داشته باشد.

او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشک ميريزد. خدا گفت: مي‌بيني پسرم، زيبايي يک زن در لباسهايي که مي‌پوشد نيست. در ظاهر او نيست و در شيوه آرايش موهايش نيست و بلکه زيبايي يک زن در چشمهايش نهفته است. زيرا چشمهاي او دريچه روح اوست و قلب او جايي است که عشق او به ديگران در آن قرار دارد.

 

                                                                                                               موفق باشيد هادي

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 4:19  توسط هادي  | 

بيش از "عشق" عاشق تو هستم

بيش از "عشق" عاشق تو هستمI love you more than  "love" 

love you more than  "love"

بيش از "عشق" عاشق تو هستم

It is impossible to capture in words

نمی توان در واژه ها گنجاند 

The feelings I have for you

احساس من را به تو، احساس من به

They are the strongest feeling that I Have ever had about anything

نيرومندترين احساسی است که تا کنون داشته ام

Yet when I try to tell you them

با اين حال هنگامی که می خواهم ان را به تو بگويم

Or try to write them to you

يا حتی ان را برای تو بنويسم

The words do not even begin to touch                     

    واژه ای را نمی يابم که حتی بتواند

The depths of my feelings

احساس نزديک به ژرفای احساس مرا بيان  کند

And though I cannot

و گر چه نمی توان

Explain the essence of these phenomenal feeling

جوهر چنين احساس شگفت انگيزی را بيان کرد

I can tell you what I feel like when I am with you

می توانم بگويم در کنار تو چه احساسی دارم

When I am with you it is as if

ان گاه که در کنار توام

I were a bird flying freely

گوئی پرنده ای هستم که آزاد در

In the clear blue sky

اسمان صاف و ابی رنگ بال می گشايد

When I am with you it is as if

ان گاه که در کنار توام

Was a flower opening up my petals of life

گوئی گلی هستم که شاداب گلبرکهايش را می گشايد

When I am with you it is as if

ان گاه که در کنار توام

I were the waves of the ocean

گوئی موجی هستم در اقيانوس

Crashing strongly against the shore

که توفنده بر ساحل می کوبد

When I am with you it is as if

ان گاه که در کنار توام

I were the rainbow after the storm

گوئی رنگين کمانی هستم در پس توفان

Proudly showing my colours

که سربلند رنگ هايم را نمايان می سازم

When I am with you it is as if

ان گاه که در کنار توام

Everything that is beautiful surrounds us

گوئی غرق در زيبائيها گشته ام

This is just a very small part

و اين تنها بخش کوچکی است

When I am with you of how wonderful I feel

از احساس شگفت انگيز که در کنار تو دارم

Maybe the word "Love" was involved to explain

شايد واژه عشق را از ان رو ساخته اند

The deep, all encompassing feelings that I have

تا ژرفا و شکوه احساس من

For you

به تو را بيان کند

But some how it is not strong enough

و انگار که اين توان را ندارد

But since it is the best word that there is

ولی بدان خاطر که عشق کماکان بهترين واژه هاست

Let me tell you a thousand times

بگذار هزار بار بگويم

I love you more than "Love"

بيش از "عشق" عاشق تو هستم

سوزان پوليس شوتز

موفق باشید     هادی

v
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 1:48  توسط هادي  |