شما و تو . . .

 

به اشتباه جای "شما" ی خشک و مودبانه را با "تو"ی صميمانه عوض کرد و مرا بعوض "شما"، "تو" خواند. بی اختيار رويای خوشبختی بر روح شيفته من بوسه زد.

اکنون متفکرانه پيش روی او ايستاده ام و نمی توانم لحظه ای از او ديده بر گيرم. بزبان می گويم: "شما" چه دختر مؤدبی هستيد. اما در دل فکر می کنم: چقدر "تو" را دوست دارم!

"پوشکين"

بوته اقاقيا بودم، با عشق تو بزرگ شدم، حالا که درختی پر شاخ و برگ شده ام، بيا و مرا از ريشه بيفکن، دلم ميخواهد هيزم شکن اين درخت تو باشی.

شاخه زنبق بودم، با عشق تو گل دادم. حالا که شاخه ای پر گل شده ام، بيا و مرا بچين. آخر اگر تو مرا نچينی، برايم خار و گل چه فرق خواهد داشت؟

آب چشمه بودم. با عشق تو از دل سنگ بيرون آمدم. حالا که سر از سنگ خارا بدر آورده ام، بيا و مرا بنوش، مرا که بلور شفاف نيز به درخشندگيم رشک می برد بنوش.

پروانه بودم. با عشق تو بال و پر يافتم. حالا که پر و بال گشوده ام، بيا و مرا در دام انداز. بگذار آتش عشق تو بال و پرم را بسوزاند.

بخاطر تو رنج خواهم برد، زيرا غمی که از عشق تو بر دلم نشيند برايم فرح بخش است. نمی دانی چطور روز و شب در آرزوی هيزم شکنی تو، در آرزوی گل چينی تو، در آرزوی عطش تو، در آرزوی آتش تو هستم.

بگذار زخم عشق تو بر دلم نشيند تا خونی را که از آن بيرون خواهد جهيد، چون گوهری لعلگون ارمغان تو کنم . . .

"خوانا دايبار بورو"