دوستت دارم ( احمد شاملو )
دوستت دارم، چرا كه مي شناسمت
به دوستي و يگانگي
شهر، همه بيگانگي و عداوت است . . .
هنگامي كه دستان مهربانت را در دست مي گيرم
تنهايي غم انگيزت را در مي يابم . . .
اندوهت ؛
غروبي دلگير است در غربت و تنهايي
همچنان كه شاديت طلوع همه آفتابهاست
و . . .
و صبحانه و نان گرم
و پنچره اي كه صبحگاهان به هواي پاك گشوده ميشود
و طراوت شمعداني ها در پاشويه حوض .
چشمه اي، پروانه اي و گلي كوچك از شادي سرشارت ميكند
و ياسي معصومانه از اندوهي گرانبارت . . .
اگر بگويم كه سعادت حادثه اي است بر اساس اشتباهي،
اندوه، سراپايت را در بر مي گيرد
چونان، چون دريايي كه سنگي را
چرا كه سعادت را جز در قلمروي عشق نشناخته اي . . .
عشقي كه جز تفاهمي آشكار نيست .
بر چهره زندگي من كه بر آن هوشيار
از اندوهي جانكاه حكايت مي كند
احياي لبخند آموزش است . . .
نخست دير زماني در تو نگريستم
چندانكه چون نظر از تو باز گرفتم
در پيرامون من كه همه چيز در هئات تو در آمده بود .
آنگاه دانستم كه مرا ديگر از تو گريزي نيست
گريزي نيست . . .